تبليغات وبلاگ
اين قسمت مربوط به تبليغات بنري ميباشد

فرقی نمیکند؛

در کوچه های مدینه یا در کوچه های منامه؛

دست شُرطه های حجاز،همیشه سنگین است...

در بحرین واقعا فاطمیه است.

هر روز دوشنبه است؛

و بحرین به باریکی و تاریکی کوچه بنی هاشم.

وباز پای خلیفه و آل خلیفه درمیان است.

اللهم اِنا نشکوا الیک...


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط محمود علیزاده

می سـوزم اگـربه قـلب دریـــا نزنم

مجنون تر ازاینم که به صحرا نزنم

از بغض گلوگیـــــر شما می پــرسم

حرف دل خـــود را بـــــزنم یا نزنم؟


ابــرآمد وهـرگوشه ی آن باد کشید

هر برگ،که ازشاخه ای افتاد کشید

با اینهمه کـهـکشان وتـاریکی شـب

بایـــد بــسر ســـــتارگان داد کشید


از شاخه گلی به سمت پائیـن افتاد

پرپر شد ورفت ورفت،تا چین افتاد

تکلیف شب ِ سیاه مردم خط خورد

برصفحه ی پیشانی من چـین افتاد


این شیشه به یک اشاره هی می شکنی

این دل دل ِ پـاره پـاره هی می شکنی

عاشق شدن تو نیز، رسمی ست عجیب

دل می بری ودوبـــاره هـی می شکنی

منبع : وبلاگ شخصی سید محمد رضا هاشمی زاده


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٠ توسط محمود علیزاده

ناقوس مرگ می کشد این زنگ نخل ها

دارد عطش به حنجــــره آهنگ نخل ها

دستی به رنگ مهر و محبت نمـانده است

تا گل کند به هیــــــأت پرونگ نخل ها

پسکوچه های خلوت ما کاش می گرفت

فصل عطش نهـــــایتی از رنگ نخل ها

شعرم نوشت نام تو را بـــا دو بیت اشک

وقتی که نیست قلب کسی تنگ نخل ها

بعد از تو چشم تشنه پـرستی نداده است

آبی به هُـــــرم ریشه ی دلتنگ نخل ها

انگار یک قرابت دیرینــــــه داشته ست

این زخمه های شروه به فرهنگ نخل ها


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط محمود علیزاده


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٩ توسط محمود علیزاده

سلامی گرم به تمامی دوستان و سروران گرامی و محترم

بابت تاخیر طولانی مدت خیلی خیلی عذر میخوام و اینم بگم بدجور دلم تنگ شده بود !!

بعد از مدتها یه دل کردم که بیام و مطالبی رو بذارم . ولی هر چی فکر کردم ، دیدم چیزی به ذهنم نمیرسه . به همین خاطر هم گفتم بشینم و یه احوال پرسی درست و حسابی ازتون بکنم.اینو جدی میگم که دلم تنگ شده بود . یه زمانی برو بیایی داشتیم تو وبلاگ دوستا ولی کم کم مشکلات و از یه طرف هم دشواری درسها توی دانشگاه بدجور فشار آوردن ، این ترم واقعا نمره هام رو خراب کردم و از این بابت برای خودم خیلی متاسفم.یعنی تا مرزی پیش رفتم که خدا رو شکر حداقل مشروط نشدم.

خدا کنه که ترم بعد بشینم و درست و حسابی درس بخونم و معدل این ترممو جبران بکنم ، چرا که رو معدل کلم تاثیر خیلی بدی گذاشت.

خب دیگه فکر میکنم که دارم زیادی حرف میزنمو سرتونو به درد میارم.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٩ توسط محمود علیزاده


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٩ توسط محمود علیزاده

می شود این روزها با مـن بمـــــانی بیشتر.؟

همنفس باشــم به احساسـت زمــــــانی بیشتر

سهم پـروازم اگر می شد به قــــدر عشــق تو

می کشــــید م پـر به اوج آسمـــــــــانی بیشتر

 سبز خواهم شد، تــناور می شوم در باغ، اگر

در کنـار لحظـــــــه های مــن بــمــانی بیشتر

در غزل ها با ردیف چشــــــم تو،از سوختن

شعله شعله می کشــــــیــدم با زبـــــانی بیشتر

بار ها بـــهر تومـــیمــــُردم  به شـــوق بودنت

قسمت من بود اگر ازعــشــق، جـــــانی بیشتر 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢ آبان ۱۳۸٩ توسط محمود علیزاده

دوستان عزیز ، این مدنظرشون باشه که !!!! این خاطره از اجداد بنده نیست و همینطور که در عنوان پست اعلام کردم ، از خاطرات سردار شهید نظرنژاد هست.

خیلی از دوستان به اشتباه فکر میکنن که من این مطلب رو از زبون خودم نوشتم ،در حالی که بررگفته از همون کتاب خاطرات شفاهی بابانظر هست که در پست قبلی معرفی کردم.

--------------------------------

پدر بزرگ مادری و پدری ام هر دو روحانی بودند.آنها در ماجرای کشتار مسجد گوهرشاد فعال بودند و پدربزرگ پدری ام پس از وقایع مسجد گوهرشاد و قدرت رسیدن رژیم پهلوی ، به سمنان تبعید شد.پدرم نقل میکرد مدت زیادی در تبعید بوده و بالاخره همان جا مریض شده و جان سپرده است.

پدربزرگ مادری ام در منطقه ای به نام (سنگ بست در نزدیکی مشهد) با رضاخان درگیر شد ولی به خاطر کمبود وسایل نظامی شکست خورد.او میگریزد و پس از مدتی دستگیر میشود.پدربزرگم ملا علی محمد پس از دو سال از تبعیدگاه فرار میکند و به زادگاهش برمیگردد.مدتی پنهان میشود.نقل کرده اند ، به علت آزار و اذیت و غذای نامناسبی که در آن مدت به آنها داده بودند،مریض میشود و پس از مدتی در زادگاهش جان میدهد.

پدرم خاطرات تلخی از وقایع جنگ مسجد گوهرشاد داشت.همیشه یادآوری میکرد که خانواده ی ما به دست خاندان پهلوی تار و مار شده اند و خیلی از آنها به علت شکنجه و آزار و اذیتی که دیده بودند ، از دنیا رفته اند.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٩ توسط محمود علیزاده
تبليغات وبلاگ
اين قسمت مربوط به تبليغات بنري ميباشد